زندگينامه حجت الاسلام عبدالله ميثمي

جستجو

آرشيو اخبار



لينكدوني

زندگينامه حجت الاسلام عبدالله ميثمي

زندگي نامه

روح آسماني

در شب بيست و يكم ماه رمضان ، شب نزول فرشتگان به عالم خاك ، در بيمارستاني در شهر اصفهان كودكي زاده شد ، از خانواده ‏اي كه پدر و مادر هر دو متدين و پايبند به اسلام بودند و پدر بزرگ روحانيي بود كه حتي در دوران استبداد رضا شاهي نيز عمامه از سر برنداشته بود .

براي نوزاد ، بايد نامي انتخاب مي‏شد . پدر و پدربزرگ  هر كدام نامي را در نظر گرفته بودند نو هيچ كدام از نظر خود دست بر نمي‎داشتند . حكميت به قرآن بردند و قرآن اين گونه پاسخ داد : « اني عبدالله اتاني الكتاب و جعلني نبياَ » پس نوزاد را عبدالله ـ بنده خدا ـ ناميدند .

در دامان پر مهر مادر و آغوش گرم پدر پرورش يافت . شير نخورد مگر با ذكر بسم الله مادر و نخفت مگر با‌اواي زيارت عاشوراي پدر . اين گونه بود كه خود نيز از عاشوراييان شد .

به دبستان رفت و در كنار دروس دبستاني ، خواندن قران را نيز آموخت ، جانش ذره ذره از چشمه نامتناهي قرآن نوشيد و لبريز شد .

دوران دبستان به پايان رسيد و او وارد عرصه كار و كوشش شد . روزها در مغازه كوچك بدر به كار مشغول شد و شبها را به درس خواندن اختصاص داد .

به نوجواني رسيد . آموخته هاي مذهبيش كه با جان آميخته شده بود، ميدان عمل مي خواست . پس به يازي پدر ، هياتي تأسيس كرد با نام مقدس حضرت رقيه (س) . در هيات عزاداري مي‏كردند . در كنار آن ، قرائت قرآن را به هم سالان خويش اموزش مي داد و اندك اندك آنان را با روح واقعي تعاليم اسلام آشنا مي‏كرد .

وارد دبيرستان شد و فارغ از جو حاكم ، به تحصيل پرداخت . در دبيرستان ، شخصيت صادق ، فروتن و صميمي او همگان را به احترام واداشت .

زمانه ، زمانه ستم بود و بيداد . زمانة‌عربده مستانه ظالمان و ناله فروخوده مظلومين . او در سكوت در برابر بيدار را بر خود روا نداشت . پس فعاليت سياسي‏اش آغاز شد . ولي چگونه و به وسيلة چه كسي ؟ اين رازي است كه تا به قيمات همچنان با اودر سينه خاك مدفون مي ماند .

هستة اوليه روشنگري ، كلاسهاي قرآن بود . در هيمن كلاسها دو يار همراه خويش را يافت : شهيد مصطفي داني پور و شهيد رحمت الله ميثمي .

عوامل ستم در همه جا رخنه كرده بودند و چشمان ناپاكشان در جستجوي پاكان روزگار وقيحانه تمام حريمها را مي‏پاييد . پس بايد ترفندي انديشيده مي‏شد . ذهن خلاق او راهي يافت . به مقبره مرحوم كرباسي ( ازعلماي بزرگ اصفهان ) رفت و آمد چنداني نميشد . پس متولي مقبره شد و هفته‏اي يك روز را به اين كار اختصاص داد. ياران ، از راهههاي مختلف ، در مقبره دور هم جمع مي‏شدند و از چشمه سخنان روشنگر او جانهاي تشنه شان را لبريز مي‏كردند . كتابهايي كه تهيه مي‏كرد ، دست به دست مي‏چرخيد . خوانده مي‏شد و به بحث گذاشته مي‏شد و مبارزه رفته رفته شكل مطلوبي مي‏يافت .

از  همان اوان كودكي ـ دوران دبستان ـ  همواره در اشتياق كسب علوم ديني و به لباس روحانيت در آمدن ، مي سوخت . براي او لباس روحانيت، نشان از  معنويت داشت . پس بر آن شد كه خود نيز بدين كسوت درآيد . مي‏دانست براي پدر و ماد ر، دوري او چه سخت خواهد بود . اما نياز به تحصيل علوم ديني چنان در جان او ريشه داشت كه ناگزير قدم در اين راه گذاشت . پس با استعانت از بارگاه حق تعالي ، عزم جزم كرد و شبي نيت خود فاش نمود . پدر و مادر ، در كمال رضايت ، رنج دور ياز فرزند دلبند را به جان خريدند و او به همراه دو يار ديرينه‏اش ، رو به سوي ديار موعود ، شهر مقدس قم نهاد

مدتي نگذشته بود كه يكي از بي شمار كوفيان تاريخ ، راز جلسات شبانه مقبره را بر دستگاه جهنمي ساواك فاش ساخت . دژخيمان ، سرآسيمه به راه افتادند . موج دستگيريها شروع شد و افراد بسياري به دخمه هاي شكنجه و آزار افكنده شدند .

در ابتدا دست دژخيمان از شهيد ميثمي كوتاه ماند و او در قم با نام مستعار به كسب علم و مبارزه در راه آرمان خويش ادامه داد . اما دژخيمان از پاي ننشستند و همه جا به دنبال او بودند و در اين راه افراد بسياري شكنجه شدند .

در سفري به شهر زادگاهش ـ اصفهان ـ از زبان يكي از ياران رها شده از بند شنيد آنچه را كه لو رفته بود . شنيد كه چگونه به خاطر يافتن او ، يارانش زير شكنجه ، بي رحمانه فرياد درد برمي‏كشند . روح حساس و مهربان او  آنچنان بر آشفت كه مي‏خواست براي رهايي دوستانش از بند ، خود را به دژخيمان تسليم كند ، اما پدر و مادر مانع اجراي اين تصميم شدند . هر چه دليل مي‏آورند ، قبول نمي‏كرد . به قرآن پناه بردند . استخاره كردند و شهيد ميثمي با شنيدن جواب از تصميم خود منصرف شد و به سوي قم – مدرسيه حقاني ـ به راه افتاد .

هر سه يار در مدرسه حقاني در يك حجره كوچك منزل گزيده بودند . رابطه ميان اين سه تن ، رفتار و كردارشان ، همه چشمها را متوجه آنان كرده بود . در اين ميان ، نقش رهبري و خط دهنده او به گونه اي بارز بود كه هر تازه واردي ، با چند برخورد ، به خوبي ان را درك مي كرد .

يك سال سپري شد ، يك سال پر كوشش و تلاش و سالي كه او در آن عبارت و راز و نياز با خالق را با مبارزات سياسي پيوند داده بود . در حالي كه بسياي از مبارزه  غافل مي‏شدند و تنها تعبد مي‏كردند و بسياري نيز از تعبد غافل شده و تنها به مبارزه مي‏انديشيدند  و باور داشتند تعبد و مبارزه باهم در تضادند ، اما وجود شهيد ميثمي حجتي بود بر بطلان اين باور اشتباه .

شبي از شبهاي تيره ـ شب ازدهم خرداد 1354 ـ دژخيمان به مدرسه حقاني يورش بردند . مدرسه تحت محاصره قرار گرفت . در حجره‏ها به ضرب لگدها گشوده شد و دهاني مست از باده غرور ، فرياد برآورد : « عبدالله ميثمي ، عبدالله ميثمي جلو بيايد.»

 او ، بي واهمه از ميان انبوه طلاب جمع شده در حياط مدرسه پيش رفت ، چشم در چشم آنان دوخت و بي‏ترس گفت : « عبدالله ميثمي من هستم .»

زمان آزمايش الهي فرا رسيده بود . زمان تحمل خفقان رژيم ، عذاب و شكنجه ، سلولهاي تنگ و تاريك ، ضربات  پي در پي شلاق و سوالاتي كه با خود بوي پليدي را به همراه مي‏آورد .

مي‏كوشيدند با فشار و بي ‏رحمي ، صندوقچه اسرار سينه او را درهم شكنند و او اسرارش را چون گوهري گرانبها ازدستان ناپاك آنان دور نگاه مي‏داشت . توكل به درگاه باري تعالي و استعانت از صاحب الامر (عج) سبب شد تا بتواند تمام سختيها را تاب بياورد و در مقابل تمامي فشارها چون كوه استوار بماند .

شكنجه ها و بازجويي‏ها به پايان رسيد . دادگاه فرمايشي حكومت ، او را به پنج سال زندان محكوم كرد . دوران آزمايشي ديگر فرارسيده . اين بار نوبت مصاف با كساني بود كه داعية‌آزاديخواهي  و مبارزه با ستم را داشتند . در «بند» سياسي زندان قصر ، تعداد زيادي  از زندانيان را وابستگان فرقه‏هاي چپي و التقاطي تشكيل مي‏دادند ، جمود فكراني كه تاب تحمل و لمس حقيقت وجود و انديشه‏هاي شهيد ميثمي را نداشتند و از هيچ آزاري نسبت به او خودداري نمي‏كردند .

احساس ، انديشه و باورهاي مذهب ي، او را بر آن ميداشت تا  جان پاك خود را از هر نوع تأثير پليد آن محيط دور نگاه دارد .  از آنجا كه غذاي زندان با گوشت وارداتي كه ذبح اسلامي نداشت پخت مي‏شد – و خود شهيد نيز رژيم را غاصب بيت المال مي‏دانست ـ در تمام طول مدت زندان از غذاي زندان نخورد . او به تكه نان و گاهي ماست ، اكتفا مي‏كرد. ديگر زندانيان ( چپ گرايان ) در هر سلولي تشكيل «كمون» داده بودند و او چون مي‏ديد مرامشان سازگاري با دين مبين اسلام ندادر ، به آنان نپيوست و به همين دليل آماج  حملات كودلانه آنان قرار گرفت .

زندان سبب نشد تا از كسب معرفت دست بردارد . در بين هم سلولي ها ، پيرمردي بود فاضل و روحاني ، از علماي مدرسه مروي . از تمام لحظات حضور اين شخص استفاده كرد تا بر آگاهيهايش بيفزايد . با استفاده از لحظات زندان ، با قرآن بيشتر مأنوس شد . نهج البلاغه ، اصول كافي و ... را تا به انتها مطالعه كرد و در عين حال از يك پزشك زنداني ، علوم پزشكي را فرا گرفت .

به دليل داشتن روحيه مذهبي و بيان عقايد ، دو بار مورد هجوم و حمله مبارز نمايان چپ گرا قرار گرفت . اينان بي هيچ واهمه‏اي ، دهان حقگوي او را خونين كردند . از ديگر سو ، رژيم با سوءاستفاده از جو داخلي زندان ، تلاش مي‏كرد تا شهيد ميثمي را به سمت خود جذب كند و يا حداقل چنين وانمود كند كه او از مبارزه دست كشديه است .

به گفته خود او ، در تمامي مدت زندان ، يگانه ياري دهنده او آيات قرآن ، به خصوص سوره مباركه يوسف و راز و نيازهايي بود كه با خالق خود داشت ، آن هم در سخت ترين شرايط هر جمعه با اندك آبي غسل مي‏كرد . شبها در سلول ، به دليل عدم وجود جاي كافي ، در كنار ديوار و رو به ديوار مي خوابيد تا با هداي خود مناجاتكند . اين در حالي بود كه اگر عوامل رژيم از عبادات او با خبر مي‏شدند ، او را به سختي تنبهي مي كردند همين راز و نيازهاي عاشقانه ، كارساز شد و سبب شد تا پس از يك سال و نيم ، او را به همراهي عده‏اي ديگر از زندان قصر به زندان اصفهان منتقل كنند و در ميان زندانيان و بزهكاري عادي جا دهند . بدين ترتي ب، فشار مضاعف گروهكهاي منحرف از دوش او برداشته شد .

شهيد ميثمي حتي در زندان اصفهان ، در ميان گمراهان و مطرودان و ره گم كردگاني كه در آنجا گرد آورده شده بودند ، از پاي ننشت و به ارشاد و پالايش روح اين درماندگان از رحمت الهي پرداخت . چهرة‌واقعي اسلام را بر آنان آشكار كرد ، سوالاتشان را پاسخ گفتو چنان در قلوب زنگار بسته آنان جاي گرفت كه همگان احترامش را پاس مي‏داشتند. او درباره اين دوران چنيني مي‏گفت :

« دو عاشورا را در زندان بودم . سال اول با منافقين و سال بعد در زندان عادي و در جمع جاهلها . در شب عاشورا همين جاهلها آن چنان نوحه خواني كردند و سينه زدند كه مرا منقلب كردند.»

حركتهاي مردمي و جوشش انقلاب شروع شد . شهرها يك به يك بپا خاستند . مظلومان ، سينه سپر كرده و ظالم را به مبارزه طلبيدند . ظالم قدم به قدم پس نشست ، چهره عوض كرد.، رنگ باخت و انقلاب هر روز بالنده تر و پرشكوهتر سربرآورد .

زماني رسدي كه ديگر رژيم را ياراي مقابله بود ، پس زندانها گشوده شد . لحظه شيرين آزادي فرا رسيد . شهيد ميثمي پس از دو سال و اندي اسارت در زندانهاي مخوف رژيم ، در تاريخ اول آبان 1357 ، آزاد شد . سختي زندان ، به جاي درهم شكستن روح تلاش و مبارزه ، اراده او را راسخ تر و عزمش را براي مبارزه محكمتر كرده بد .

بنابر احساس وظيفه ، از همان رزهاي اول آزادي . قدم به شاهراه مبارزات انقلاب گذاشت و راهي دور افتاده‏ترين مناطق شد . مأمورين رژيم ، با پس مانده‏هاي قدرت پوشالي شان تلاش كردند سد راهش باشند . يك بار او را چند روز به بازداشتگاه افكندند و بار ديگر در ميان بياباني پر از خطر ، در نيمه شب رها كردند . بدين اميد كه درندگان كاري را كه خود از انجامش هراس داشتند ، به پايان رسانند ولي تمامي اين تلاشهاي مذبوحانه ، نتوانست موجب هراس شهيد ميثم شود و او ثابت قدم به مبارزه ادامه داد .

انقلاب به ثمر نشست . اشتياق هميشگي شهيد ميثمي به تحصيل علوم ديني سبب شد تابار ديگر به شهر مقدس قم برود . باانضباطي سخت ، صبح  بعد از ظهر را به استفاده از محضر اساتيد وش بها را به مطالعه و راز و نياز با خالق خويش اختصاص داد.

انقلاب نوزادي نو پا بود كه از هر سو درندگان سودجو در كمين آن نشسته بودند تا در فرصتي مناسب نابودش كنند . به همين دليل، حضرت امام خميني (ره) براي مقابله با توطئه هاي دشمنان دستور تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را صادر كرد . تعهد راستين شهيد ميثمي سبب شد تا بنا به امر و فمرايش پير و مرادش ، از تحصيل چشم پوشيده ، به سپاه بپيوندد و در ياسوج ، اين ديار فراموش شدگان زمان طاغوت ، مشغول انجام وظيفه شود .

شهيد ميثمي ، از همان لحظه ورود ، با چشماني باز و هوشي سرشار ، تمامي تحولات استان و حركتهاي ضد انقلاب را زير نظر گرفت . از يك سو . با برخورد قاطع ، خانها و ضد انقلاب را از صحنه خارج ساخت و از ديگر سو با رسيدگي به وضعيت معيشتي ، اجتماعي و فرهنگي مردم محروم ، زمينه جذب آنان را به سوي انقلاب و خط ولايت فراهم ساخت .

اساس كار شهيد ميثمي ، جذب نيروهاي مستعد ، علاقمند و جوان و آموزش صحيح آنان طبق تعاليم عاليه اسلام و نظرات مقام شامخ ولايت بود . در اين راه آن چنان موفق بود كه سپاه ياسوج روز به روز قدرتمند‏تر در صحنه استان و سپس جنگ ظاهر شد و توانمندي استان را در جهت حفظ انقلاب و كشور به كار گرفت .

او علاوه بر مسؤوليت در سپاه در شهرباني ، دبيرستانها، مساجد و روستاهاي دور و نزديك حجضور يفعال داشت . او نخستين نماز وحدت را در ياسوج برگزار كرد و براي تشكيل نماز جمعه و انتخاب امام جمعه ياسوج تلاش بسياري كرد و به همت او بود كه نزديك به چهارصد كتابخانه در روستاهاي دور و نزديك تأسيس شد . تا زماني كه در استان حضور داشت، هر هفته خانواده‏هاي بي بضاعت روستايي چشم انتظار امدن او با ماشين سيمرغ قديم سپاه بودند كه با خودمايحتاج اوليه زندگي آنان را به همراه مي‏آ‏ورد .

به مرور ، مسؤوليتهاي شهيد ميثمي بيشتر شد ، حوزه عملكردش از استان فراتر رفت و استانهاي همجوار را نيز در برگرفت .

پليدان ، آتش جنگ را برافروختند و او در اشتياق پيوستن به رزمندگان اسلام ، تنها بنا به اطاعات از دستور مقام ولايت به فعاليتش در استان ادامه مي‏دادتا اين كه بعد از سي ماه فعاليت در ياسوج ، به عنوان مسؤل دفتر نمايندگي حضرت امام (ره) در سپاه به شيراز منتقل شد .

در همين زمان ، هنگامي كه براي انجام يك مأموريت نظامي همراه با شهيد كلاهدوزان ( فرمانده منطقه نه سپاه ) عازم بندر عباس بود ، در تصادف شديدي كه در جاده رخ داد ، به شدت مجروح شد و همراهش به فيض عظيم شهادت نايل آمد. او پس از بهبودي ، بلافاصله به انجام وظيفه پرداخت .

شهيد ميثمي ، در همان زمان كه در شيراز مشغول خدمت به انقلاب بود ، با خانواه شكوهنده ( كه دو فرزندانشان به شهادت رسيده بود) وصلت كرد و حاصل اين ازدواج سه پسر به نامهاي هادي ، حسين و محمد مي‏باشد .

سرانجام پس از سي ماه تلاش شبانه روزي در شيراز ، به آرزوي ديرينه‏اش رسيد و به عنوان نماينده ولي فقيه در قرارگاه خاتم الانبياء ـص) در تاريخ ششم تير 1363 ، به جبهه شتافت . هنگام ورود به قرارگاه ، عده‏اي پنداشتند اين جوان ساده پوش ، با چفيه اي زير بغل كه كتابها و لباسهايش را در آن پيچيده ، قدرت تحمل و به سرانجام ساندن اين وظيفه مهم را نخواهد داشت . شهيد ميثمي بي توجه به اين گونه نظرات و برخوردها ، آرام و دور از هياهو ، آغاز به كار كرد . به تدريج ، همانند گذشته رفتار دوستانه و دلنشين ، نظرات عميق و راه حلهاي كارسازش سبب شد تاهمگان او را به عنوان فردي كارا بشناسند و مهرش را رد قلبهاي خويش جاي دهند .

حضورش صورت مجسم اميد بود و القاء كنندة‌توكل به ذات باري تعالي. او هيچگاه براي انجام وظيفه به دنبال امكانات و يا حتي كوچكترين امتيازي براي  خود نبود . همواره شانه‏هاي نحيفش را زير سنگين‏ترين و سهمناكترين مسؤؤليتها ستون مي‏كرد و تا به نتيجه‏اي مطلوب نمي‏رساند ، از پاي نمي‏نشست . به پاداش زحماتش ، پيشنهاد شد تا به حج برود و خانه خدا را زيارت كد . اما عشق به جبهه و خدمت به نظام مقدس اسلام باعث شد تا پاسخ دهد : « حج من در جبهه است .»

از نقش عظيم او همين بس كه بعد از شهادتش ، سردار محسن رضايي گفت :

« تا وقتي شهيد ميثمي بود ، همه كارها خود به خود انجام مي‏شد و ما از مشكلات خبردار نمي‏شديم  ، ولي حالا برا هر كاري بايد مشكلات بي شماري را حل كنيم .»

در تمام حيات پربارش . ساده زيست و از هر گونه شهرتي به دور بود . غذايش از دو وعده در شبانه روز تجاوز نمي كرد  و كل اثاثيه شخصي او، چفيه‏‏اي بود با چند جلدكتاب  لباسهايي اندك . دفتر كارش اطاق ساده‏اي بود موكت شده ، بدون ميز و صندلي ، فايل پرونده ها و مداركش را صندوقهاي مهمات تشكيل مي‏دادند . هيچ گاه اتومبيل اختصاصي نداشت ، چه شخصي و چه دولتي . در مأموريتها و سفرها ، چه در جبهه و چه در پشت جبهه ، از وسايل نقليه عمومي استفاده مي‏كرد . در تمام عمر خانه اي از آن خود نداشت و با همسر و فرزندانش در اتاقي كوچك ، در مسافر خانه‏اي كه سپاه براي مبلغين و خانواده‏هايشان اجارده كرده بود ، زندگي مي‏كرد . واحد «اعزام مبلغ » از جمله واحدهايي بود كه تنها با زحمات و كوششهاي او پا گرفت . از بركت وجود او بود كه در تمامي يگانها و مناطق عملياتي ، عطر حضور روحانيت به مشام جانهاي رزمندگان مي‏رسيد .

آخرين آرزويش برآورده نشده بود و او در نهان ، در اشتياق برآورده شدن اين آرزو ، ناله‏ها سر مي‏داد . يك بار گفت: « ديگر دارم آتش مي‏گيرم . آخر تا كي شاهد باشم دوستانم ، يارانم ، عزيزاني كه با من بودند ، اين فرماندهان و رزمندگان كه خوب مي‏شناسمشان ، شهيد شوند و من شاهد باشم .»

يارانش يك به يك رفته بودند . دو يار ديرينه‏اش كه همواره در تمامي فراز و نشيب زندگاني و حركت و مبارز همراهش بودند ( شهيد مصطفي رداني‏پور و شهيد رحمت الله ميثمي ) پرواز كرده بودند و جان عاشق از هنوز پاي ب رعالم خاك داشت .

عمليات كربلاي پنج شروع شد و گوش جان او ، نواي نزديك شدن زمان ديدار حق را شنيد ، آن گونه كه ناخواسته گفت : « من در اين عمليات اجر خودم را مي‏گيرم .»

اصابت تركشي كوچك در سرش ، در مرحله دوم عمليات كربلاي پنج ، بهانه رهايي روح والاي او از قفس تن شد . تن مجروح و غسل كرده به خونش را بلافاصله به اهواز و سپس تهران انتقال دادند . تلاش پزشكان نتوانست راه بر پرواز روح ملكوتي او ببندد و سرانجام در دوازدهم دي 1365 ، در سالروز شهادت حضرت فاطمه (س) به ارزوي ديرينه‏اش رسيد .

بسيار خبر را باور نكردند ، اما حقيقت بود : « حجت الاسلام عبدالله ميثمي به ملكوت اعلي پيوست و به فيض عظيم شهادت نايل شد ».

حجتي ديگر از حجتهاي خداوند از ميان انسانهاي خاكي رخت بركشيد و دستان نيازمند ما از دامان پرفيضش او كوتاه شد . يادش همواره گرامي و در قلبهاي پاك نهادان روزگار محفوظ باد!


تاريخ بروز رساني : سه شنبه 10/09/88 ساعت 14:35

امروز


پنجشنبه 07/05/89 ساعت 19:57

ورود اعضا

فروشگاه دهلران

بازديد كنندگان

بازديد كل :22
اين ماه :22
امروز :22
مشاهده صفحات :4203
آنلاين :7
مهمان آنلاين :7
كاربر آنلاين :0
مدير آنلاين :0

انتخاب زبان

 
Persian English Arabic 

امکانات سایت

دهلران امروز

Copyright 2010. Design & Developed By DEHLORANTODAY . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix
کلیه مطالب محفوظ و متعلق به سایت جامع "دهلران امروز" می باشد.