سردار سرلشگر پاسدار شهيد يوسف كلاهدوز

جستجو

آرشيو اخبار



لينكدوني

سردار سرلشگر پاسدار شهيد يوسف كلاهدوز

«يوسف كلاهدوز» در اول ديماه 1325 در شهر «قوچان» متولد شد. از همان ابتداي كودكي، از هوش و حافظه سرشاري برخوردار بود. دوران ابتدايي و دبيرستان را با موفقيت پشت سر گذاشت. استعدادهاي فراواني از خود نشان داد و به آگاهيهاي اجتماعي، علمي و ديني خود وسعت بخشيد و به فعاليتهاي جمعي و اجتماعي خود نيز افزود.

«شهيد يوسف كلاهدوز»، پس از دريافت ديپلم، علي‌رغم انتظار نزديكانش، وارد دانشكده افسري شد. در واقع مي‌خواست از اين طريق نيروهاي مذهبي و مستعد ارتش را جذب و عليه رژيم شاه از آنان استفاده، كند او با تيزهوشي در فعاليتهاي مخفيانه مذهبي و سياسي، توانست خود را به گارد شاهنشاهي منتقل كند.

شهيد يوسف كلاهدوز، با چند واسطه، با حضرت امام(ره) ارتباط برقرار مي‌كرد. طراحي به رگبار بستن دهها نفر از افراد عالي رتبه گارد در «پادگان لويزان» و از كار انداختن تانكهاي رژيم پهلوي در شب 21 بهمن 1357، كه قرار بود محل استقرار حضرت امام(ره) و چند نقطه حساس شهر تهران را تصرف كنند، از جمله كارهاي انقلابي اين شهيد بزرگوار است.

از جمله اقدامات وي پس از انقلاب، شركت در تشكيل كميته نظامي در مدرسه علوي (اقامتگاه حضرت امام خميني(ره))-تشكيل سپاه پاسداران به فرمان حضرت امام(ره) و راه‌اندازي واحدهاي آموزشي سپاه و توسعه آنهاست. همچنين ايشان در تدوين اساسنامه سپاه نقش اساسي داشت. آخرين مسؤوليت وي، قائم مقامي فرماندهي سپاه بود. شهيد كلاهدوز در كنار اين وظيفه حساس، در شورايعالي دفاع نيز نقش مؤثري را بر عهده داشت.

سرانجام در روز هفتم مهر ماه 1360 هنگامي كه با ديگر همرزمانش، با هواپيما از جبهه‌هاي جنوب بازمي‌گشت، بر اثر سانحه غمبار هوايي، به درجه رفيع شهادت رسيد.

داستان :

 

باد مي‌وزيد و باران مي‌باريد؛ سحر بود، وقت خروس‌خوان، سحر روزي پاييزي.

يوسف سروقت بلند شد؛ مادر متوجه او بود؛ گفت: با يك پيراهن بيرون نرو.

يوسف گفت: سلام.

نيم‌تنه‌اش را روي دوشش انداخت و آهسته در را باز كرد و فوراً بست. نگاهي به سوسوي چراغ‌ها كرد و زير لب گفت: اگر كسي بيرون مانده باشد؛ حتماً يخ زده است. وضو گرفت و به داخل اتاق پريد. پدر آستينش را بالا زد و گفت: آقا يوسف! رستم‌دستان عزم سفر كرد. از كجا؟ از سيستان. به قوچان كه رسيد باران مي‌باريد؛ همين وقت سال بود. پشيمان شد؛ رستم پيلتن پشيمان شد و به خانه اربابي رفت و تا بهار منزل كرد. بهار كه چه عرض كنم، يكي-دو ماه هم از بهار گذشت و پهلوان به سوي مازندران حركت كرد. حالا تو بي‌شال و كلاه بپر توي حياط.

يوسف خنديد و اقامه بست.

مادر سفره صبحانه را پهن كرد و نان و پنير وكره را روي آن چيد.

يوسف نان و پنير و جاي خورد و گفت: يكي بود سنگ به شكم خود مي‌بست تا گرسنگي را از ياد ببرد. اگر گفتي او كي بود؟

پدر لبخندي زد و گفت: مولا علي(عليه‌السلام) پشت و پناهت باشد.

يوسف كيفش را زير بغل زد و به طرف مدرسه حركت كرد.

كوچه خلوت بود. كلاغي روي شاخه درخت زردآلو مي‌خواند. يوسف لبه كلاهش را پايين كشيد و تا سرپيچ كوچه دويد. در خانه تقي باز شد؛ او آبچين كتاب‌هايش را به سينه‌اش چسبانده بود؛ يوسف را كه ديد رنگ به رنگ شد. يوسف گفت: سلام!

چشمش افتاد به بلوز تقي؛ نيم‌تنه‌اش را درآورد و انداخت روي دوش او و گفت: من گرمايي هستم؛ اين كُت به درد من نمي‌خورد. چه فرقي مي‌كند من بپوشم يا تو؟ بهار كه آمد بياور به من بده؛ يا نده، چه فرقي مي‌كند؟ من و تو نداريم كه؛ ما فقط پنج تا خانه از هم فاصله داريم.

تقي گفت: سرما مي‌خوري.

يوسف دويد؛ تا خود مدرسه دويد. باران مي‌باريد؛ چشمانش سرخ شده بود؛ نفس نفس مي‌زد؛ دندانهايش را به هم مي‌ساييد. ناظم مدرسه پالتوي كلفتي پوشيده بود و از پشت پنجره او را نگاه مي‌كرد. يوسف موهايش را خشك كرد و در دفتر مدرسه را زد و وارد شد و گفت: سلام.

ناظم كنار بخاري هيزمي ايستاده بود. گفت: ديگر چه نقشه‌اي كشيدي كلاهدوز! يوسف زيپ كيفش را باز كرد و يك ورق امتحاني بيرون آورد و به طرف ناظم رفت. او بيرون را نگاه مي‌كرد؛ گفت بخوان!

يوسف گفت: آقا! هوا خيلي سرد است؛ بخاري نداريم.

-سرت به كار خودت باشد؛ پسر!

-آقا! يك كتابخانه مي‌خواهيم.

-خوب است! مدرسه فقط جاي درس خواندن است.

-آقا مي‌خواهيم نمايش بازي كنيم.

-مي‌خواهيد يا مي‌خواهي!

-چه فرقي مي‌كند؟

-خيلي فرق مي‌كند. من بايد بدانم چند نفر مي‌خواهند؛ چه كساني مي‌خواهند؛ چي مي‌خواهند بازي كنند؛ براي كي؛ براي چي؛ نوشته چي باشد؛ از كي باشد.

-سخت نگيريد.

-اگر سخت نگيرم كه ناظم نيستم؛ دست‌فروشم؛ باغبانم؛ چوپانم.

-آقا يك چيزي نوشته‌ام كه خيلي جالب است. قول مي‌دهم همه راضي بشوند.

-قرار نيست همه راضي بشوند.

-آقا! اگر نماز جماعت هم بخوانيم، خيلي خوب است.

-نماز توي مسجد!

-مدرسه هم مثل مسجد است.

-كاغذ را بگذار روي ميزم و برو بيرون. صبر كن چند روز از باز شدن مدرسه بگذرد، آن‌وقت خرده فرمايش‌هايت را بياور.

-چشم آقا!

-كلاهدوز! سرت به كار خودت باشد. چرا كتت را نپوشيدي؟ يوسف ديد كه تقي وارد حياط شد و به كلاس رفت. گفت: كي براي جواب بيايم؟

ناظم اشاره كرد كه بيرون برود. يوسف در را پشت سرش بست. فراش زنگ مدرسه را زد. بچه‌ها ميل رفتن به حياط را نداشتند.

ناظم تركه بدست بيرون آمد. يوسف سر صف ايستاد؛ بلند بالا بود و لاغراندام. صداي به هم خوردن دندان‌ها مي‌آمد. چند نفر دور پرچم حلقه زدند. ناظم روي پلكان ايستاد و گفت: خبردار! سرود شاهنشاهي!

بچه‌ها شروع به خواندن سرود كردند. ناظم فرياد زد: بلند!

معصومي پرچم را آهسته بالا برد. ناظم گفت: دعاي صبحگاهي! بلند! طوري كه كوچ‌نشين‌هاي قوچان هم بشنوند.

معصومي مي‌خواند: خدايا! تو را به برگزيدگانت سوگند، شاهنشاه آريامهر را از گزند بليات دور بگردان!

يوسف نگاهي به تقي انداخت كه سر به زير ايستاده بود و مي‌لرزيد و رنگ به صورت نداشت.

ناظم تركه‌اش با به شانه يوسف زد و گفت: بمان!

يوسف دم در ايستاد. راهرو مدرسه خلوت شد. ناظم چشمانش را تنگ كرد و گفت: كلاهدوز! دانش‌آموز نمونه بايد هميشه نمونه باشد.

-چه كار كنم آقا!

-بلندتر از همه بگو آمين!

-باشد.

-من كه نشنيدم.

از مدرسه كه بيرون آمد، با تقي سينه به سينه شد؛ خواست راهش را كج كند نشد. تقي نيم‌تنه را سر دست گرفت و سر به زير پيش آمد و گفت: من كُت دارم؛ كثيف شده بود؛ مادرم...…

يوسف اخم كرد و گفت: يك حرف را چند بار مي‌زنند؟

-پس چرا مي‌لرزي؟

-من ورزشكارم پسر. سرما و گرما حاليم نيست.

-جواب پدرت را چي مي‌دهي؟

-با من! قرار است يك نمايش بازي كنيم؛ تو چي بلدي؟ الان جواب نده.

يوسف به طرف دكان عمويش دويد. هوا سياه شده بود و باران چپ و راست سيلي مي‌زد. سر عمويش گرم بود و او را نگاه نكرد. به يوسف گفت: برو خانه!

عمو روي چهارپايه نشست و پاهايش را ماليد. يوسف روزنامه روي پيشخوان را برداشت و ورق زد: سفر شاهنشاه به خراسان. مردم براي استقبال آماده مي‌شوند. شاهنشاه آريامهر در مراسم غبارروبي حرم مطهر امام هشتم (عليه‌السلام) شركت خواهند كرد.

يوسف زيرلب گفت: كدام درست است؟

عمو او را نگاه كرد و گفت: نيم‌تنه‌ات را نپوشيدي؟

يوسف گفت: اين قضيه «انقلاب سفيد» چيه عموجان؟

-شاه دارد زمين‌ها را بين مردم قسمت مي‌كند.

-زمين‌خانها را؟

دو مأمور شهرباني وارد دكان شدند و احوال‌پرسي كردند و گفتند كه پرچم به سر در دكان آويزان كنند. مأمورين كه رفتند يوسف به پستو رفت و پرچم را بيرون آورد و خاكش را پاك كرد و دم در آويزان كرد. عمويش گفت: كتت را چه كار كردي؟ پسر!

-كاري نكردم.

-فروختيش؟

-يك نفر از آن خوشش آمد؛ دادم به او.

-يك نفر كه از سرما مي‌لرزيد و كتْ نداشت.

يوسف رويش را برگرداند و اشك در چشمانش جمع شد. عمويش گفت: اگر چنين اخلاقي داشته باشي، به پيري نمي‌رسي.

يوسف گفت: مي‌روم مسجد.

-زود برگرد. نمي‌توانم سرپا بايستم.

آفتاب بود اما رمقي نداشت. باد مي‌وزيد و گوش‌ها را مي‌سوزاند.

ناظم نام چند نفر را خواند تا به دفتر بروند. نام يوسف هم بينشان بود. فراش چاي آورد. مدير مدرسه گفت: كي روزنامه مي‌خواند؟

كسي جواب نداد. مدير گفت: شما انتخاب شديد كه برويد مشهد قرار است شاهنشاه آريامهر به مشهد تشريف بياورند؛ اين افتخاري است كه نصيب هر كسي نمي‌شود.

بچه‌ها يكديگر را نگاه كردند و لبخند زدند. مدير گفت: اگر بتوانيد متن جالبي بنويسيد و پيش شاه بخوانيد، من يك جايزه حسابي برايتان در نظر مي‌گيرم.

يوسف پرسيد: جايزه چيه آقا!

-بورس تحصيلي؛ مي‌خواهي چه كاره بشوي كلاهدوز؟

-هنوز تصميم نگرفته‌ام. يك بار مي‌گويم مهندس بشوم؛ يك بار مي‌گويم معلم؛ ولي فكر مي‌كنم ارتش را بيشتر از همه دوست دارم.

-قدت كه بلند هست؛ ورزشكار هم كه هستي؛ شانس بياوري قبول مي‌شوي.

-چرا شانس آقا؟

-هر كس را كه به ارتش راه نمي‌دهند. بايد كسي سفارشش را بكند. منتظر آن متن هستم.

يوسف دم در ايستاد تا بقيه بيرون رفتند، گفت: كار كتابخانه‌مان به كجا كشيد؟

-آقاي ناظم در جريان است. حالا برو سر كلاست. كلاهدوز! اين‌قدر اذيتمان نكن؛ بچسب به متن؛ كار بقيه نيست.

يوسف سر به زير به كلاس رفت. معصومي خوب وراندازش كرد و خنده معني‌داري كرد و رويش را برگرداند. بچه‌ها دور يوسف را گرفتند و قضيه احضار آقاي مدير را مي‌پرسيدند. معصومي داد زد؛ هركس حرف بزند اسمش را مي‌نويسم و سه تا ضربدر هم به آن اضافه مي‌كنم.

يوسف دستش را بلند كرد. معصومي گفت: حرف نباشد.

-كار دارم خوب.

-الان بيرون بودي كه؛ مي‌توانستي بعد از زيارت جناب مدير بروي خودت را خالي كني.

-بابا! مي‌خواهم طرح قفسه كتابخانه را روي تابلو بكشم.

معصومي گوش تا گوش سرخ شد و پيش آمد و آهسته پرسيد: قضيه چي بود؟

-از كتابخانه مهم‌تر… بعداً مي‌گويم.

يوسف به طرف تخته سياه رفت و طرح قفسه كتابخانه را به شكل پلكان كشيد. عكس شاه را بدون قاب، بالاي تابلو چسبانده بودند.

معصومي خنديد. يوسف بچه‌ها را نگاه كرد. يكي گفت: پس خانه‌اش كجاست؟ يكي گفت: دهاتي! يكي گفت: يعني چه؟

معصومي گفت: پلكان مطالعه.

يكي گفت: كتاب‌هايش را از كجا مي‌آوري؟

يوسف بيرون را نگاه كرد و گفت: از مشهد.

تقي اشاره كرد كه با يوسف به بيرون برود. يوسف به معصومي اشاره كرد. معصومي گفت: فقط يك دقيقه.

-اطاعت سرگروهبان.

-بي‌مزه ترش‌لب.

تقي او را كنار كشيد و پرسيد: كي نمايش داريم؟

يوسف لبخندي زد و گفت: مي‌خواهي چكار كني؟

-يك نمايشي بدهم كه حظ كني.

-بگو ببينم.

-يك پيرمرد از سرما مي‌لرزيد؛ گرسنه بود؛ مريض بود؛ هيچ‌كس را توي دنيا نداشت. يك روز صبح باران مي‌باريد؛ هوا سرد بود؛ پيرمرد شلوار پاره‌اي پوشيده بود؛ بعد يك آقايي كه كارمند بانك بود آمد و او را به خانه‌اش برد. برايش دكتر آورد؛ لباس‌هاي خوب برايش خريد و آقاي كارمند گفت: چون پدرم مرده، تو پيش ما بمان. پيرمرد هم قبول كرد.

-تو نقش پيرمرد را بازي مي‌كني؟

-نه؛ خوب نيست تقي.

-به خدا خيلي خوب است.

-نيست؛ بعداً برايت تعريف مي‌كنم كه چي مي‌خواهيم بازي كنيم. يوسف پشت سر دبير مثلثات به كلاس رفت. معصومي تخته پاك‌كن را برداشت و خواست طرح يوسف را پاك كند؛ گفت: آقا ببخشيد! اين كلاهدوز هر بار يك نقشه‌اي مي‌كشد.

دبير به طرح خيره شد و گفت: اين چيه! كلاهدوز!

يوسف گفت: ببخشيد آقا! خواستم نظر بچه‌ها را بدانم.

-چي هست؟

-طرح قفسه كتابخانه.

معصومي گفت: اسمش را گذاشته پلكان مطالعه.

بچه‌ها خنديدند. دبير گفت: ساده است، طرحي ساده و متفاوت. انتظار ندارم از ذهن دانش‌آموز رشته رياضي طرح ساده‌اي تراوش كند.

يوسف گفت: آقا! طرح‌هاي ديگري هم دارم ولي قابل اجرا نيست. يعني من نمي‌توانم آن را بسازم.

دبير گفت: چون ساده است خوب است. حالا كو آن كتابخانه‌اي كه حرفش را مي‌زني؟

-قولش را گرفته‌ام.

دبير نگاه معني‌داري كرد و درس جديد را شروع كرد.

مدرسه كه تعطيل شد معصومي جلوي يوسف را گرفت و گفت: من هم هستم. يوسف نگاهش كرد. معصومي گفت: بايد به من هم نقش بدهي.

-مگر مال پدرم را قسمت مي‌كنم؟ اين گوي و اين ميدان.

-نه دوستيت معلوم است نه دشمنيت.

-چه كار كردم كه تهمت مي‌زني؟

-همين ديگر، نه معلوم است كاري مي‌كني و نه معلوم است نمي‌كني.

-ول كن بابا.

-تو كتاب بينوايان را خوانده‌اي؟

-يك بار.

-من تازه پيدايش كرده‌ام. ديگر چه خوانده‌اي؟

-خيلي چيزها.

-مثلاً.

-تو روزنامه مي‌خواني؟

-نه بابا، روزنامه‌اي كه سه روز بعد به دست آدم برسد كه ديگر روزنامه نيست.

-واقعيت اين است كه اينجا تهران نيست. بخوان! خبرهايي هست.

-خبر؟ نگفتي مدير چه كارتان داشت؟

-قرار است شاه به مشهد بيايد.

-به ما چه مربوط؟

-يك عده مي‌روند آنجا براي استقبال. قرار شده يك چيزي بنويسم جلوش بخوانيم.

-چي مي‌خواهي بنويسي؟

-نمي‌دانم؛ يعني مي‌دانم ولي نمي‌دانم مي‌گذارند بخوانم، يا نه.

-خودت از حرف‌هايت سردرمي‌آوري؟

ايرج، پسرعموي يوسف به طرفشان آمد. مثل يوسف قدبلند بود اما سياه چرده. از اثر آفتا سوخته يا از سرما.

گفت: كميسيون كرده‌ايد؟ من هم هستم. طوري بازي كنم كه انگشت به دهان بمانيد.

معصومي گفت: بگو تا چه داري بيار از خرد…

ايرج ابرو بالا انداخت و گفت: من اگر جاي بچه‌هاي كلاس‌تان باشم نمي‌گذارم يك دقيقه مبصر بماني.

يوسف گفت: نظر من اين است كه بينوايان را بازي كنيم.

معصومي گفت: من مي‌شوم آن پليسه.

يوسف گفت: تقي هم مي‌خواهد بازي كند.

ايرج نگاه معني‌داري كرد و گفت: ناقلا! شنيدم يك كارهايي كردي؟ يوسف چپ‌چپ نگاهش كرد و گفت: بگو براي نمايش چكار كنيم.

-اين حكايت مشهد رفتنتان چيه؟

-پرچم سردر دكان‌ها را نديدي؟

-به ما چي مي‌رسد؟

-خاني يا زارع؟

معصومي گفت: تا شما بحث مي‌كنيد، من مي‌روم خانه ناهار جونم را بخورم. معصومي دويد. ايرج اشاره كرد كه آنها هم بروند. خيابان شلوغ بود؛ عده‌اي از مردم به طرف بخش‌داري مي‌رفتند.

جواني جلوي مردم بالا و پايين مي‌پريد و مي‌گفت: ناجي دهقان؟ مردم جواب مي‌دادند: شاه! ناجي ايران-شاه! جاويد شاه؛ جاويد شاه.

هوا سياه شد؛ دار و درخت درهم پيچيد؛ زمين به لرزه درآمد؛ مردم همهمه كنان به سايبان دكان‌هاي بسته پناه بردند.

يوسف فرياد كشيد: زلزله.

ديوارهاي دكاني چهار شقه شد؛ رعد و برق فرود آمد؛ درختي آتش گرفت.

مردم فرياد زدند: يا امام غريب!

زمين آرام گرفت؛ چين ابروي آسمان باز شد؛ خورشيد درآمد.

يوسف گفت: خدا كند همين باشد كه ديديم.

مردم به سوي خانه‌هايشان دويدند. جواني كه پيشاپيش دسته فرياد مي‌زد كلاهش را به زمين كوبيد و سوار موتور شد و رفت.

يوسف و ايرج به دكان عمو آمدند. ايرج پيچ راديو را باز كرد:

ملت شريف خراسان! عده‌اي كهنه پرست قصد دارند بين شما تفرقه بيندازند. هوشيار باشيد كه آنها عوامل خان‌هاي شكست خورده هستند.

يوسف گفت: يعني چه! از زمين لرزه بگو.

زمين تكان خورد؛ ايرج گفت: چه خبر است؟

يوسف تك خنده‌اي كرد و گفت: يك مملكت ويران شده، ولي راديو دلي‌دلي مي‌خواند.

ايرج اخم كرد و گفت: چرا آدم را مي‌ترساني؟

-مي‌خواهي برايت ترانه بخوانم! پس‌لرزه‌اش به قوچان رسيده بود. يا حوالي گرگان نابود شده يا اطراف مشهد.

ايرج پيچ راديو را بست و بيرون رفت. يوسف راديو را باز كرد: توجه فرماييد! زلزله شديدي استان خراسان را لرزاند؛ مركز اين زلزله در طبس بود. هنوز خبري از تلفات احتمالي نداريم. عمو سراسيمه به دكان آمد و بر سرزنان گفت: يا امام هشتم! بچه‌ام را به تو مي‌سپارم. ايرج، يوسف به تلگراف‌خانه برويد و براي حسن تلگراف بزنيد.

يوسف بيرون پريد. زير لب گفت: وقتي راديو مي‌گويد: زلزله شديد، پس حتماً طبس ويران شده.

ايرج و يوسف به سوي تلگراف‌خانه دويدند. خلق عالم به آنجا سرازير شده بودند. روي شيشه در ورودي نوشته شده بود: كليه ارتباط‌ها با طبس، تربت حيدريه و تربت جام قطع شده است.

ايرج دراز به دراز افتاد. يوسف زير بازويش را گرفت و كشان كشان به خانه برد. اهل محل تا دم در نشسته بودند. ايرج فرياد زد: برادرم، حسنم!

يوسف زيرگوش پدرش گفت: چند تومان داري، به من بدهي؟

پدر چپ‌چپ نگاهش كرد.

-من بايد بروم.

-من و عمويت مي‌رويم.

-پس چرا نشسته‌ايد؟

-منتظر فرمايش تو بوديم.

يوسف گوش تا گوش سرخ شد و گفت: نمي‌بيني دارند خرماي بيچاره را هم مي‌خورند؟ يعني حسن بچه‌است كه نتواند… چرا راديو باز نيست؟

-ساز و آواز داشت در اين وانفسا، بزن و بكوب. يك ملت عزادار شده‌اند دارند مي‌رقصند. دارند فلان كسك را نوازش مي‌كنند كه زنان ما را آزاد كرده؛ اصلاحات ارضي آورده. تا ديروز خان همه چيز ما بود، حالا شده اخ و پخ.

يوسف سرش را گرفت و بيرون رفت و گفت: خدايا! كدام درست است؟

ايرج فرياد زد: من مي‌روم طبس، مي‌روم، ياالله! پول بدهيد!

يوسف برگشت و دست ايرج را گرفت و از خانه بيرون برد. خورشيد مانند طشت خون بود. نم بادي مي‌وزيد و صورت‌ها را سياه مي‌كرد. برگي روي شاخه‌ها نمانده بود.

نه چيزي گفتند و نه شنيدند؛ رفتند به سوي باغ‌ها. كلاغي پشت به باد شمال مي‌خواند. بارش باران كه شروع شد، نم نم برگشتند. هم پدر رفته بود و هم عمو. خانه بوي غم گرفته بود.

مدير يوسف را به دفتر برد و پرسيد: چه شد؟

-حوصله ندارم، آقا!

-بله؟

-پسرعمويم زير آوار مانده. سپاهي دانش بود، در طبس. خبري از او نداريم.

-چه ربطي به كار ما دارد!؟

-مي‌نويسم؟

-بلند شو برو، در را برويت ببند و تا ننوشتي نه آب بخور و نه قوت.

-كار كتابخانه‌مان به كجا كشيد؟

-برو بيرون!

-چرا ترش مي‌كنيد؟ نمي‌توانم بنويسم؛ چي بنويسم؟

ناظم گوش يوسف را گرفت و روي صندلي چوبي نشاند و به چشمان درشتش خيره شد و گفت: كلاهدوز! دانش‌آموز كلاس دهم ديگر بچه نيست. شده شناسنامه‌ات را دست‌كاري مي‌كنم و مي‌شوي هجده ساله يعني يك جوان عاقل و بالغ كه مسؤول حرف و عملش هست و بايد جواب دادگاه و پاسگاه را بدهد، خودش، نه پدرش.

اين مملكت صاحب دارد. او هم دارد مي‌آيد اينجا.

يوسف در دل گفت: صاحب دارد كه خانه مردم روي سرشان آوار مي‌شود!؟

گفت: چي بنويسم؟

-از آباداني، از لوايح شش‌گانه، آزادي زنان، شركت زنان در انتخابات، لغو قانون ارباب و رعيتي، واگذاري سهام كارخانه‌ها به مردم، كوتاه كردن دست خان. مي‌داني از اين به بعد ايران چي مي‌شود؟ بهشت برين، گلستان، يوسف هاج و واج ماند.

مدير چشمش را وادراند و گفت: خوابي؟! مگر معادله دو مجهولي حل مي‌كني؟

-چشم، مي‌نويسم. اصلاً شما بنويسيد من مي‌خوانم.

-دانش‌آموز نمونه مدرسه جويني همين بود!؟

يوسف سرخ شد و گفت: مي‌نويسم.

ناظم تك خنده‌اي كرد و پيش آمد و گفت: از عهده‌اش برمي‌آيي.

مدير شال و كلاه كرد و رفت. ناظم يوسف را ورانداز كرد و گفت: چرا مات و مبهوتي پسر!؟ برو خانه، در را به روي خودت ببند، دو تا چايي داغ بخور و بنشين و بنويس! عين انشا، عين نمايش‌نامه.

يوسف سر به زير بيرون رفت. دم در حياط به مرد بلند بالايي برخورد كه كيف چرمي داشت و كراوات زده بود و عينك دودي به چشم داشت. يوسف او را نگاه كرد و او يوسف را. به زبانش نيامد سلام بگويد.

مرد گفت: پسر! اينجا مدرسه جوينيه؟

-تابلو دارد.

مرد ايستاد و پرسيد: اسمت چيه؟

يوسف راهش را به سوي خانه كج كرد. مرد پشت سرش داد زد: هوي!

مرد حياط مدرسه را ورانداز كرد و به راهرو رفت. ناظم او را از پشت شيشه ديد؛ بيرون آمد و گفت: چه فرمايشي داريد؟

مرد پرسيد: اين پسر كي بود كه بيرون رفت؟

-آقا كي هستند؟

مرد پشت در كلاسي ايستاد وگوش خواباند.

ناظم لبخندي زد و پيش رفت و گفت: خواهش مي‌كنم، فرماييد دفتر. مرد به سمت كلاس ديگري رفت و پرسيد: شما مدير مدرسه هستيد؟

-خير؛ ايشان مريض احوال بودند رفتند؛ بنده در خدمتگزاري حاضرم.

-آقاي؟

-قوچاني، رجب‌زاده قوچاني. كاش اطلاع مي‌داديد تا… آقاي مدير كسالت داشتند. از مشهد مقدس تشريف آورديد؟ زلزله كه به حرم آسيب نرسانده؟ بفرماييد دفتر يك چاي داغ ميل كنيد. تنها تشريف آورديد؟ راننده؟ دوستان ديگر؟ اطلاع نداشتم.

-من كي هستم؟

-بازرس اداره فرهنگ.

مرد وارد دفتر شد. ناظم دوان به طرف آبدارخانه رفت و چاي سفارش داد؛ چاي و شيريني يا ميوه. دوان برگشت؛ كراواتش را مرتب كرد؛ صندلي‌ها را جابه‌جا كرد؛ هيزم در بخاري انداخت و نفت روي آن پاشيد و گفت: بفرماييد كنار بخاري!

-آن پسر كي بود؟

-كدام پسر؟ اينجا مدرسه پسرانه… هماني كه رفت بيرون؟

-دانش‌آموز ماست، كلاس دهم رشته رياضي. با اجازه من رفت منزل.

-اسمش؟

-يوسف كلاهدوز.

-پرونده‌اش را بياوريد.

-پرونده؟ دانش‌آموز مرتبي است، درس خوان، منظم، با انضباط، خانواده‌دار.

-از خان‌زاده‌هاست؟

-نه قربان؟

-كشاورزند؟

-كاسبند. اسائه ادب كرده؟ گمان نمي‌كنم؛ با اجازه بنده رفته؛ رفته متني براي استقبال اعلي حضرت بنويسد.

-اين؟

-بله قربان! سوادش را دارد؛ نمايش راه انداخته؛ درس خوان است. چطور مگر قربان؟ شما از اداره آمديد؟ منظورم اين است كه غيرمنتظره بود تشريف فرمايي شما.

رنگ از صورت ناظم پريد و وق زده به مرد نگاه كرد و آب دهانش را قورت داد و عرق پيشانيش را پاك كرد و گفت: چند دقيقه بنده را ببخشيد.

-پرونده او را بياوريد.

-براي همين تنهايتان مي‌گذارم.

ناظم به طرف آبدارخانه رفت و سيني چاي را از فراش گرفت و گفت: كلاهدوز را برگردان؛ كلاهدوز رفته خانه؛ بجنب مشتي. خانه خراب شدم و رفتم پي اجدادم. آقاي مدير را بياور مدرسه؛ ماشين دربستي بگير مشتي! فراش هاج و واج نگاهش كرد. ناظم گفت: به آقاي مدير بگو بازرس آمده.

فراش حيران به طرف در رفت. ناظم دندان به هم ساييد و گفت: مشتي نوكر اجدادتم.

فراش به سرعت از مدرسه بيرون رفت. مرد پشت پنجره ايستاده بود. ناظم با لبخند وارد شد و سيني چاي را روي ميز گذاشت و پيش دفتردار رفت و پرونده ده ساله كلاهدوز را گرفت و زمزمه‌كنان برگشت. مرد پوشه را باز كرد و كارنامه‌ها را رديف روي ميز چيد و زيرلب گفت: انضباط هجده، نوزده، بيست. سي هم مي‌داديد، چهل، هشتاد، هزار.

ناظم تك‌خنده‌اي كرد و گفت: محصل خوبيه.

-عصباني بود.

-بچه صبوري است، صاف و صادق، بي‌غل و غش، نمازخوان، حلال و حرام سرش مي‌شود، نه در مدرسه، همه جا؛ هماني است كه مملكت احتياج دارد.

مرد چاي را سركشيد و سيگاري روشن كرد و گفت: زمانه عوض شده آقا! خيلي وقت است كه عوض شده. اينهايي كه گفتي امتياز نيستند.

ناظم زيرلب گفت: نيستند؟

-چند وقته كه اينجاييد؟

-ده سال.

-ده ساله كه ناظميد؟!

-خدمتگزارم.

-چند تا از اين‌ها داريد؟

-كلاهدوز رفته براي استقبال… متن بنويسد.

-چند تا داريد؟

-اجازه مي‌دهيد آقاي مدير جوابتان را بدهند؟

مرد خنديد و گفت: جدي نگير آقا جان!

ناظم نفس عميقي كشيد و نشست و گفت: از خرابي زلزله اطلاعي نداريد؟

-من از تهران مي‌آيم.

ناظم آب دهانش را قورت داد و گفت: به چه منظوري؟

-اين تحولات مسئله‌اي ايجاد نكرده؟ كسي نق نزده؟ اين‌ها را دست كم نگيريد. اين را كه شما داريد پرونده نيست كارنامه تحصيليه، يعني هيچ.

-چيز ديگري نيست كه ذكر كنيم.

-چي مي‌خواهد بنويسد؟ كلاهدوز ديگر؟

مرد دفترچه‌اي از كيفش بيرون آورد و مشخصات يوسف را نوشت و پرسيد: دوست دارد چه كاره بشود؟

-به ارتش علاقه‌مند است.

مرد اخم كرد و سرش را تكان داد.

-جوان رشيدي است، ورزشكار است، اهل هنر است.

مرد گفته‌هاي ناظم را نوشت و گفت: نگفتيد چند تا از اين‌ها را داريد؟

-انگشت شمارند.

-چرا عصباني بود؟

-اسائه ادب كرده؟

مرد نگاهش كرد. ناظم گفت: پسر عمويش سپاهي دانش است، يعني بود. زير آوار طبس ماند. لااقل اين‌طور شنيديم. برا همين… ماتم زده بود؛ عصباني… كلاهدوز.

مدير وارد حياط شد. يوسف هم آمد. ناظم لبخندي زد و گفت: مي‌خواهيد بياورمش به خدمتتان؟

مرد به تندي گفت: نه.

مدير خودش را در پالتو كلاه پيچيده بود. كلاهش را برداشت و سلام كرد و عذر خواست كه نمي‌تواند با او دست بدهد. گفت: نوبه دارم، تب و لرز، بندبند استخوانم درد مي‌كند؛ هواي پائيز دمدمي مزاج است و بنده هم پا به سن گذاشته. كي تشريف آورديد؟

مرد بلند شد و گفت: دست‌نوشته كلاهدوز را به من برسانيد. خواهش مي‌كنم به مغز بچه‌ها هم توجه كنيد. رفتار آدم رازهاي مغز او را نشان مي‌دهد. هيچ‌كس بي‌دليل خندان و يا عصباني نمي‌شود. شاه مملكت دارد مي‌آيد بيخ گوشتان. ما بايد بدانيم چه كساني خوشحال هستند؛ مرحمت زياد!

فراش با ميوه و شيريني وارد شد. مرد كيفش را برداشت و با عجله رفت. ناظم و مدير تا دم در حياط رفتند و قدم‌زنان و دمغ برگشتند؛ با يوسف برگشتند. ناظم گفت: بنشين ببينم!

يوسف هاج و واج آنها را نگاه كرد. ناظم گفت: اين هه سفارش و عاقبت گندكاري! چي گفتي به اين يارو كيف به دسته، عينكيه، كراواتيه؟ آمده بود شكايت تو را مي‌كرد؟

يوسف بلند شد و گفت: هيچي آقا، من چي گفتم؟ به خدا؛ من به مردم بي‌احترامي نمي‌كنم.

-نوشتي؟ نوشتي؟ چرا تنبلي مي‌كني بي‌عرضه؟ پاي آبروي ما در ميان است. چرا گيج و ويج شدي كلاهدوز. باب دلت نيست؛ ناراحتي؛ عصباني هستي؛ چه دردي افتاده به جانت… از پسرعمويت خبري نشد؟

يوسف لبخندي زد و گفت: چرا آقا؛ اول خودش رسيد و بعد تلگرافش زخمي شده، رفته بود مردم را از زير آوار بيرون بكشد كه ديوار روي سرش خراب شد. پدر و عمويم رفته‌اند دنبالش.

-چرا آمده؟ مگر مردم كمك نمي‌خواستند؟ خيلي خرابي به بار آمده؟

-قيامت كبرا شده آقا!

-اين جوري حرف نزن. زمانه عوض شده كلاهدوز. اين‌ها امتياز… لااله‌الا‌الله. آقاي مدير! بيا و ما را بازنشسته كن. پيرمردم؛ ناندارم؛ نوه دارم؛ طاقت سرافكندگي… كلاهدوز! برو خانه و در را به روي خودت ببند و بنويس.

-چشم آقا.

-كلاهدوز حال پسر عمويت… خبر خوبي آوردي… يعني… بيچاره آنهايي كه مردند.

ناظم رويش را برگرداند. يوسف آهسته گفت: آقا! ما شما را خيلي دوست داريم.

يوسف در را بست و دوان دوان از حياط گذشت. ناظم او را نگاه مي‌كرد.

يوسف وقتي به خانه عمو رسيد كه قصاب محله داشت دست‌هايش را مي‌شست. دل و جگر و كله‌پاچه و پوست حق قدم او بود.

كوره بنا كرده بودند، رديف به رديف. روي يكي آش «يازمه» غل مي‌زد و روي يكي برنج دم سياه آستانه اشرفيه و روي ديگري قيمه.

حسن پس و پيش مي‌رفت. نه خوشحال بود و نه ناراحت؛ عصباني بود. يوسف را كه ديد گفت: هر چه كردم به خرجشان نرفت؛ نرفت يوسف! گفتم چه معني دارد؛ هنوز جنازه مردم را بيرون نكشيده‌اند. گفتم لباس بخريد، پتو، چادر، دوا و درمان. گفتند آن سر جاي خود و اين هم سر جاي خود. بايد مي‌ديدند چه بر سر مردم آمده. آقا جان! تربت حيدريه، جام، طبس، درو دهات اطراف با خاك يكسان شده؛ در اين سرد و سرماي زمستان گرگ قادر نيست از لانه‌اش بيرون بياد. خانه كه نبود يوسف جان چهار تا ديوار كشيده بودند بالا و يك سقف، خشت و گل و چوب.

يك باد مي‌توانست نابودشان كند چه رسد به همچين بلايي. خدايا! بر سر هيچ بنده‌اي نياور. يك چشم بهم زدن همه چيز تمام شد.

زمان ايستاده بود. زمين وارونه شده بود. به گمانم زلزله قيامت را ديده‌ام. يعني بدتر از اين است؟ آقا! آب گنديده از زمين مي‌جوشيد؛ چاه‌هاي آب زوزه مي‌كشيدند. چه كشيدند حيوان‌هاي زبان‌بسته! از سگ گرفته تا مرغ و گوسفند هار شده بودند. آقا! چي دارم مي‌گويم؟ سرزمين فراموش شده است ديگر. كي به فكر ماست. اينجا هم همان‌طور است. چه مي‌كرديد آن موقع؟

-توي خيابان بوديم. يك عده بزن و بكوب راه انداخته بودند. بدبخت سردسته‌شان بدجوري پكر شد.

-ديگه چه خبر؟ حسن بيرون را نگاه كرد و گفت: خوبي؟ چه كارها مي‌كني؟ كتاب تازه چه خوانده‌اي؟

-هيچي؛ بعد از بينوايان هيچي؛ روزنامه مي‌خوانم. راستي حكايت اصول شش‌گانه چيه؟

-مي‌خواهند زمين‌ها را بين مردم تقسيم كنند. از اين مهم‌تر انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي است.

-يعني چه؟

-با يك دقيقه گفتن فايده ندارد. بخوان تا بفهمي. همين قدر بگويم كه دشمني با ما عيان‌تر شده.

-چه بايد بكنيم؟

-بگرد و پيدا كن.

-چرا توي مدرسه نيستي؟

يوسف اخم كرد و به سوي خانه خودشان حركت كرد. آفتاب زير توده سياه ابر پنهان شد. يوسف در را به روي خود بست و كنار بخاري خاموش نشست و گل‌هاي خرسك وسط اتاق خيره شد.

مدير فرستاد پي معصومي و در دفتر را بست و گفت: بلدي انشا بنويسي؟

معصومي با دهان باز نگاهش كرد. سرش را تكان داد و گفت: توي كلاس شما چه خبره؟

-هيچي به خدا.

-اگر قسم نمي‌خوردي، باور مي‌كردم. چشم و گوش مدير مدرسه، مبصر كلاس است. اگر عرضه‌اش را نداري كسي را جايت بگذارم؟

-نه؛ نه؛ حواسم جمع است؛ خاطر جمع باشيد؛ كسي جنب بخورد لت و پارش مي‌كنم.

-براي چي؟

-خوب، اگر كسي شلوغ بكند اسمش را رد مي‌كنم.

-مگر كسي شلوغ مي‌كند؟

-خوب، گاهي… اين تنبل‌هاي كلاس آرام و قرار ندارند.

-حواست به زرنگ‌ها باشد. آنها چي؟

-گاهي حرف مي‌زنند.

-حرف زدن و شلوغ كردن مهم نيست، چه حرفي زدن مهم است.

-چه حرفي… چي مي‌گويند؟!

-گيج بازي درنياور معصومي… اين كلاهدوز چه جور آدميه؟

معصومي وق زده نگاهش كرد؛ عرق كرد؛ آب دهانش را قورت داد.

مدير گفت: بچه خوبيه؛ مگر نه؟

-درسش خوب است يعني پارسال كه خوب بود. حالا ثلث اول معلوم مي‌شود كي شاگرد اول مي‌شود.

-كي مي‌شود؟

-نمي‌دانم آقا، يا من يا او.

-تو مي‌شوي، به شرطي و شروطي. فقط درس خواندن مهم نيست؛ انضباط! من بايد بگويم كي منضبط‌تر است.

-چه كار بايد بكنم؟

مدير پس و پيش رفت و گفت: يك دفترچه مي‌خري و كارها و حرف‌هاي همه بچه‌ها را مي‌نويسي. كار ديگري هم دارم؛ يك انشاي جانانه مي‌نويسي و مي‌آوري براي من.

-بلد نيستم؛ به خدا!

-مي‌روي خانه و در را به روي خودت مي‌بندي و درباره پيشرفت مملكت ما مي‌نويسي. اصول شش‌گانه شاه را توي روزنامه‌ها بخوان و بنويس. اگر بجنبي مي‌فرستمت مشهد جلوي شاهنشاه آريامهر بخواني. جايزه خوبي پيش من داري.

-مي‌توانم از كسي كمك بگيرم؟

-خودم هم كمكت مي‌كنم. به كلاهدوز چيزي نگو. كار خودت را بكن و سفارش‌هاي مرا انجام بده! برو خانه!

معصومي خندان بيرون رفت و كلاس را به تقي سپرد و به طرف خانه دويد.

يوسف روزنامه را ورق مي‌زد: علم، نخست‌وزير: عده‌اي با خان‌هاي مال باخته هم صدا شده‌اند و قصد خراب‌كاري دارند؛ اين‌ها پيشرفت ايران را نمي‌خوهند؛ حالا در هر لباسي كه هستند.

شاه براي اعطاي سند ماليكت دهقانان به استان فارس سفر خواهد كرد.

پاولز: حركت شاه ايران «انقلاب سفيد» است. آمريكا از طرح‌هاي ايشان حمايت خواهد كرد.

يوسف زمزمه كرد: به آمريكا چه ربطي دارد؟!

اذان ظهر را كه گفتند؛ يوسف خسته و مانده به سوي مسجد رفت.

سر راه با تقي سينه به سينه شد. خواست راهش را كج كند نشد. تقي گفت: نمايش چه شد؟

-ول كن بابا.

-اِ… من مي‌خواهم بازي كنم.

-حالا كه نمي‌شود. از مدرسه چه خبر؟

-مثلثات خوانديم؛ تمرين حل كرديم. راستي، معصومي هم رفت خانه، وسط درس.

-براي چي؟

-فقط گفت: از مدير اجازه گرفته.

-شايد حالش خوب نبوده. دفترت را به من مي‌دهي، جواب‌ها را بنويسم؟

-بعدازظهر برايت مي‌آورم. كلاهدوز! جان من نمايش راه بيانداز.

يوسف دستي تكان داد و به مسجد رفت و سر صف آخر ايستاد.

بعد از نماز به خانه عمويش رفت و غذا و گوشت قرباني براي همسايه‌ها برد. براي تقي هم برد. سهم خودش را هم گرفت و به خانه برگشت ناهار كه خورد، نشست به نوشتن متن استقبال:

يك زماني خان‌ها همه چيز ما را صاحب بودند. دهقانان از سحر تا غروب آفتاب براي آنها كار مي‌كردند. زارعان همه چيز خود را براي اربابان مي‌بردند و زمستا‌ن‌ها گرسنه مي‌خوابيدند. بچه‌هاي آنها حق نداشتند به مدرسه بروند. ارباب انسان خودخواهي بود كه ميل نداشت چيزي به كشاورز بدهد. شاهنشاه… ايران به كمك دوستان آمريكايي زمين را بين مردم تقسيم كرد. امروز شاهنشاه… آمده است تا سند زمين‌ها را به مردم بدهد. اي كاش زلزله نمي‌آمد و مردم طبس، تربت حيدريه، تربت جام و دهات اطراف را نابود نمي‌كرد و آنها هم مي‌توانستند در جشن و شادي ما شركت كنند. ما از شاهنشاه… آريامهر مي‌خواهيم براي مردم خانه‌هاي محكم بسازد تا با يك زمين‌لرزه از بين نرود. جاويد شاه!

يوسف نوشته‌اش را خواند؛ بلند خواند؛ دو-سه بار هم. گفت: اين كاري داشت يوسف كلاهدوز كه عزا گرفته بودي؟! تو اگر تصميم بگيري مي‌تواني كوه را جابه‌جا كني!

عرق از پشتش راه گرفت و سرازير شد. پارچ آب را از كنج اتاق برداشت و سركشيد. بيرون را نگاه كرد، دور خود گشت. دهانش طعم تلخي گرفته بود. در و ديوار او را ورانداز مي‌كردند. حس مي‌كرد كسي پشت سر او ايستاده و ريشخندش مي‌كند. كاغذ را چهارتا كرد و و گذاشت لاي كتاب جبرش و از خانه بيرون رفت؛ دويد به طرف باغ‌ها. هوا سياه شد؛ رعد و برق فرود آمد؛ باران باريد و يوسف را شست. اگر سرما به مغز استخوانش رخنه نمي‌كرد برنمي‌گشت. تا به اتاق آمد كاغذ را ريز ريز كرد و انداخت ميان بخاري و نفت پاشيد و آتش زد و گفت:

آقاي مدير! من رشته رياضي هستم نه ادبيات. نوشتن انشا كار من نيست خيلي دلت مي‌خواهد من را بفرستي؛ بنشين بنويس و بده به من؛ خلاص.

نفس عميقي كشيد؛ سرش را خشك كرد؛ قوري و كتري لعابي را روي بخاري گذاشت. رفت از پستوي خانه يك ديگ چغندر آورد و شست و پوست كند و آب و شكر به آن اضافه كرد و ديگ را گذاشت كنار كتري و گفت: همين را مي‌گويم و خلاص مي‌شوم.

تقي و معصومي آمدند. تقي خيس بود و مي‌لرزيد. معصومي ريش و سبيل تازه درآمده‌اش را چهار تيغه كرده بود. كت بلند چرمي پوشيده بود.

يوسف اول يك سيني چاي گذاشت وسط. معصومي رفت سروقت ديگ لبو. تقي گفت: هوي! بده بابا؛ خانه خاله كه نيست.

معصومي لبوي داغ را بلعيد و اشك چشمانش را پاك كرد و گفت: حرف نزن بابا!

يوسف لبخندي زد و گفت: چه خبر؟

معصومي گفت: آقاي مدير اين جانب را فرستاد منزل تا يك نامه بلند بالا براي…

آب دهانش را قورت داد وسرش را پايين انداخت و گفت:

جان هر چي مرد است به گوش مدير نرسدها!

تقي گفت: ديگر چي گفته، قلنبه قل قلي!

معصومي رفت كنار پنجره و با خود گفت: براي چي نبايد بگويم؟! ما يا دوست همديگريم يا دشمن.

تقي دفترش را به يوسف داد و گفت: نمايش چي شد؟

معصومي پرسيد: چي نوشتي كلاهدوز؟

-تو چي نوشتي؟

-دارم فكر مي‌كنم.

تقي گفت: بپا نيفتي توي چاله؛ بقراط!

-اقليدوس، پسر! تو چه كار كردي؟

-دير نشده.

فردا پوستمان را مي‌كند. يك چيز بگو بنويسم.

-اگر مي‌دانستم مي‌نوشتم ديگر.

-به بابام هم گفتم، فايده‌اي نداشت. گفتم رئيس شهرباني نمي‌تواند چهار خط درباره ترقي مملكت بنويسد؟

تقي گفت: اگر مي‌توانست كه مي‌شد رئيس فرهنگ.

معصومي گوش تا گوش سرخ شد. ايستاد روبه‌روي تقي و مشتش را گره كرد و گفت: چي گفتي آسمان جل؟

يوسف جلويش را گرفت. معصومي عرق كرد اندازه هسته آلبالو.

خواست كتش را بردارد و برود كه يوسف نگذاشت و گفت: بابا! شوخي سرت نمي‌شود؟

معصومي بغض كرد؛ دور اتاق گشت. يوسف سه پيش دستي لبوي سرخ آورد. معصومي بغض آلود گفت: دوستي و دشمني اين جاها معلوم مي‌شود. آتقي پدر ندارد؛ من تا حالا گفته‌ام چنين و چنان؟ پدر يوسف دكان‌دار است؛ من چيزي گفته‌ام؟ خوب پدر من هم يك استوار است. تازه مقام او كه از خيلي‌ها بالاتر است. حالا نمي‌تواند انشا بنويسد؛ اين مسخره كردن دارد؟!

تقي سر به زير پيش رفت و دو طرف صورت معصومي را بوسيد و گفت: به امام رضا(ع) مسخره نكردم. چرا اين جوري هستي بابا؟ اين كت را مي‌بيني؛ مي‌داني از كجا آورده‌ام؟

يوسف پريد وسط حرف او و گفت: لبو، لبوي داغ… لبو داغه بدو بيا كه مال شيروانه؛ مال باغ‌هاي قوچانه.

معصومي خنديد. تقي نفس عميقي كشيد و گفت: بابا راه بيندازيد ديگر؛ كشتيد ما را با اين نمايش‌تان.

يوسف چشمانش را تنگ كرد و گفت: يافتم، يافتم، لنگ را بياوريد؛ خشك!

معصومي هاج و واج نگاهش كرد. يوسف گفت: نمايش! زندگي يك نمايش بزرگ است. اسم نمايش را مي‌گذاريم، هميني كه گفتم.

معصومي سرش را تكان داد و گفت: از كلاهدوز هم بخاري برنمي‌خيزد. برويم كه ما از اين ديگ چوبي حلوا نخواستيم.

يوسف گفت: كي قرار است شاه بيايد؟

-نمي‌دانم.

-مدير و رئيس فرهنگ هم نمي‌دانند؛ باور نمي‌كنيد؟

فردا مي‌پرسيم.

-با نامه چه كنيم؟

-مي‌نويسيم.

يوسف هماني را كه نوشته بود دوباره نوشت و گذاشت معصومي. معصومي از روي آن نوشت و بعضي كلمات را پس و پيش كرد. بعد سر متن نمايش بحث كردند و دست خالي رفتند. صداي اذان از روي بام‌ها و باغ‌ها مي‌گذشت. معصومي به خانه رفت و تقي و يوسف به سوي مسجد. بادكي مي‌وزيد اما كسي جرأت نداشت انگشتش را بيرون بياورد.

تقي نرسيده به مسجد ايستاد و گفت: تو برو! من بايد به فكر نان شب باشم. الان صف نانوائي، هفت دور گشته.

يوسف سر به سوي آسمان گرفت و ماه شب چهارده را نگاه كرد كه هاله سرخي دورش حلقه زده بود؛ گفت: بعد از نماز هم مي‌شود به فكر نان بود.

-من كار دارم؛ فقط به ياد ما هم باش؛ به خدا هم بگو به فكر ما باشد.

يوسف تا خواست دست تقي را بگيرد او سرش را پايين انداخت و دويد.

يوسف گريان نمازش را خواند و زير باران به خانه آمد. مادر تا او را ديد گفت: مي‌زني و در مي‌روي؛ يوسف خان نجار باشي! نگفتي كمك حال ما باشي؛ دستمان را بگيري. خواهرت از


تاريخ بروز رساني : سه شنبه 10/09/88 ساعت 14:47

امروز


پنجشنبه 07/05/89 ساعت 19:53

ورود اعضا

فروشگاه دهلران

بازديد كنندگان

بازديد كل :22
اين ماه :22
امروز :22
مشاهده صفحات :4199
آنلاين :9
مهمان آنلاين :9
كاربر آنلاين :0
مدير آنلاين :0

انتخاب زبان

 
Persian English Arabic 

امکانات سایت

دهلران امروز

Copyright 2010. Design & Developed By DEHLORANTODAY . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix
کلیه مطالب محفوظ و متعلق به سایت جامع "دهلران امروز" می باشد.